ادبی

به مناسبت ۲۷ شهریور (روز ادبیات فارسی و روز بزرگداشت شهریار)
بت شکن تائب و گریزی بر ادبیات
استاد مهرداد اوستا اشعارش را به بت شکنی هایی که به تائب شدن وی انجامیده نام گذاری کرده است،شاعری نام آشنا ولی استثنائی،پر آوازه ولی خاموش.انس او به قرآن و مراتب عشق و ارادتش به ائمه دین حتی بر بیشتر دوستدارانش پوشیده است.
او که چک اهدایی ریاست جمهوری اش را یک بار برای جبهه ها پشت نویسی کرد،او که نصف حقوق بازنشستگی خود را ماهیانه به جبهه ها تقدیم می کرد.او کسی است که مشروطه طلبان و مستبدان تاریخ زندگی اش را زیر و رو کرده اند؛او پیر شعر و عرفان،شهریار،ملک سخن است.
پدری مجاهد داشت و او نیز شاگرد مکتب پدر بود.او از کنار پدر علوم را آموخت ولی خود به اوج معنویت رسید.او با خیام ها،ملک الشعراها و نیماها،پروین ها، اوستاها و ...می نشست.او صاحب شعر و ادب بود؛او پروین را بهترین زن شاعر می دانست.بدنه ی شعر معاصر را در نیما می دید.او هیچ گاه از خود نمی گفت،درپیری چشمانش بسیار ضعیف شده بود؛نمی توانست بخواند،بنویسد و اگر می خواند و می نوشت به سختی بود.او در ۱۳ سالگی مطول عربی را تلخیص کرده بود.
روز تولدش بر پشت جلد قرآنی نوشته شده بود که با گم شدن آن قرآن،تاریخ زندکی خود را گم کرد.شعر متوسط را نه می خواند ونه می نوشت و معتقد بود که شعر متوسط ،انسان را متوسط می کند.او مدتی در اداره ثبت به کار مشغول بود.مدتی نمایش نامه نویسی کرد.مردی خوش آواز بود ولی در شعر درخشید.
او حافظ را شاکله ی شعر فارسی می دانست.او معتقد بود که شعر هم بیان است و هم عکسبرداری از روح آدمی است.
او شیفته ی شاعری بود......یادش گرامی باد.......
شهریار را مبدایی قرار دادیم برای آغاز تا اینکه کلام را در جای خود بنشانیم و طرحی نو دراندازیم...
از شعر و ادبیات گفتن کار چندان ساده ای نیست.چون به قول مولوی :
گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد قسمت یک روزه ای
اگر بخواهیم همه ی آن دریا را بیاوریم در آن غرق می شویم و اگر هیچ نیاوریم به قول مولانا:
گر بگویم زان بلغزد پای تو ور نگویم هیچ از آن ای وای تو
ادبیات فارسی پهنای وسیعی دارد که یک سرش زیر عرش الهی است و یک سرش زیر دل آن ماهی است که می گویند گاو،رویش قرار دارد و این فضای وسیع انباشته است از علوم گوناگون.یعنی در طول این ۱۴ قرن،حداقل۱۲ قرن یا ۱۱ قرن ونیم آن هر کسی هر مقداری می دانسته در قالب شعر و نظم ریخته است و مجموع آن ادبیات فارسی شده است و اگر کسی بخواهد به همه ی اینها احاطه پیدا کند وعلم اجمالی نسبت به اینها داشته باشد،چقدر باید زحمت بکشد.این است که نمی توان آن طورکه باید در ادبیات متخصص شد.اما اگر از آن هم فراتر رویم،علم به طور کلی هم خدمت می کند هم خیانت.اما اگر ژرف بنگریم خیانت او بسی فراتر از خدمتش است؛خیانتش همان حیرت افکنی است؛حیرتی که چه در دین و چه در غیر دین ایجاد می کند.جمله ای را از دانشمندی به یاد دارم که فرمودند:
آنان که نمی دانند،زندگی راحتی دارند.دانستن نوعی دغدغه است؛دانستن سوختن است و دانستن ساختن است واین همان مدارا است.
اما باید دانست و دچار حیرت شد.باید دل را به دریا بزنیم و گوهری به دست آوریم.روایتی در کتاب معراجیه ی ابن سینا وجود دارد که می گوید پیامبر به حضرت علی (ع) فرمودند:«یا علی اذا تقرب الناس الی خالقهم بانواع البرفتقرب انت علیه بانواع العقل فسبقهم بها» پیامبر فرمودند :ای علی هنگامیکه مردم با کارهای نیک به خداوند تقرب می جویند،تو با خرد ورزی به خداوند تقرب جو؛که در حقیقت می گفتند آن عبادت ها لازم است اما برای تو کافی نیست،چیزهای دیگری هم هستند که روح تو را تکامل بخشند.این نشان از اهمیت خرد ورزی و علم دارد که حتی یکی از راه های رسیدن به خداست اما اگر گریزی بر ادبیات بزنیم، خواهیم دید که شعراز زمان پیامبر امرمضمومی شمرده می شده،بخصوص که اعراب معتقد بودند که شعر را شیاطین به مردم القا می کنند و به همین دلیل پیامبر هیچ گاه شعر نمی خواندند.ما در سوره ی یس(آیه 69)هم داریم که«و ما علمناه الشعروما ینبغی له» ما به پیامبر خود شعر نیاموختیم و شعر شایسته وی نیست وحتی مهمتر از آن عنصر خشیت است که در ارتباط برقرار کردن با خداوند وجود داشته است و این عنصر خشیت از زمان پیغمبر آغاز و تا به عارفان هم می رسد.
ما بعضی عناصر را که در ادبیات و شعر فارسی افزوده شده است را مرهون بزرگانی چون:خیام،حافظ،سعدی،مولانا و بسیاری از آنان هستیم.
به عنوان مثال،وارد کردن برخی الفاظ،وارد کردن صنعت ها،وارد کردن قالب ها اینها همه به مرور در شعر و ادبیات ایجاد شده است.یکی از این فاکتورها وارد کردن الفاظ است ویکی از آن الفاظ عشق است.نیک می دانیم که شاکله ی اشعار و اصل شعرها در ادبیات عشق است و اگر این لفظ در ادبیات ایجاد نمی شد،کمتر شعری امروزه داشتیم؛و مولوی اولین نفری است که راه نو ایجاد می کند و عنصر عشق و طرب را هم به ادبیات و هم به عرفان وهم در دین ایجاد می کند.
نیک می دانیم که در قرآن هم سخنی از عشق نرفته است و اصلا ریشه ای از(عشق)در قرآن وجود ندارد.در حالیکه مولانا می گوید:
گر نبودی عشق بفسردی جهان دور گردون ها ز دور عشق دان
در حالیکه اگر عنصر عشق نبود،حجم عظیمی از اشعار هم نبودند و شعر از قرن ۴ و ۵ عنصر عشق را به خود دید؛پس ما حجم عظیمی از ادبیات غنی خود را مرهون بزرگانی چون او هستیم و خود را وامدار آنان می دانیم.
امید است که ما بزرگانی چون آنان را بپرورانیم و از این دریای واقعیت و خیال شعر و ادبیات بی بهره نمانیم.
در آخر کلام را به مولانا واگذار می کنیم:
اینقدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در احتزاز ذکر را خورشید آن افسوده ساز
اسماعیلی
