تبليغاتX
تارا آنلاین

تارا آنلاین

نشریه اینترنتی تارا

فرياد

 

فرياد مي زنم،

من چهره ام گرفته!

من قايقم شكسته به خشكي!

مقصود من ز حرف هايم معلوم بر شماست ،

يك دست بي صداست ،

من ، دست من كمك ز دست شما مي كند طلب ،

فرياد من شكسته اگر در گلو ، وگر

فرياد من رسا ،

من از براي راه خلاص خود و شما ،

فرياد مي زنم ،

      فرياد مي زنم!!!

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 16:31  توسط دیبا  | 

دنیا را نگه دارید!!!


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 22:22  توسط دیبا  | 

چندكوتاه خواندني از جبران خليل جبران:

 

_يك انسان مي تواندآزاد باشد، بي بزرگ بودن،اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد بي آزادي!

 

_اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند بيشتر از هميشه نفرت انگيز مي شوند!

 

_زندگي هميشه بيشتر از آني به ما مي بخشد كه خود سزاوارش مي دانيم !

 

_آگاهي ، زندگي با بال است !

 

_عشق چيزي است كه بيشتر از هر چيزي داشتنش را دوست داريم و بيشتر از هر چيزي دادنش را دوست داريم و هيچ كس در نمي يابد كه عشق همان چيزي است كه همواره داده ميشود و ما نمي پذيريم !

 

 

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 16:47  توسط دیبا  | 

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان است

كسي سر بر نياردپاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

كه ره تاريك و لغزانست

و گر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزانست

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شودتاريك

چوديوار ايستد درپيش چشمانت

نفس كاينست،پس ديگر چه داري چشم

زچشم دوستان دوريانزديك؟...

مسيحاي من اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است_ آي

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من سنگ تيپاخورده ي رنجور!

نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم،

بيا بگشاي در،بگشاي،دل تنگم،

حريفا:ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم...

حسابت را كنار جام بگذارم

چه ميگويي كه بيگه شد ،سحر شد،بامداد آمد؟

فريبت مي دهد،برآسمان اين سرخي سحرگه نيست.

حريفا!گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است

وقنديل سپهرتنگ ميدان ،زنده يا مرده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده رابفروز،شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها درگريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته وغمگين

درختان اسكلتهاي بلورآجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

زمستانست!!!

  م.امید

تو اين روزهاي يخ زده و برفي اگه كسي به سوي شما دست لطفش رو دراز كرد هيچ وقت دريغ نكنيد بگذاريد دلهايتان گرم بماند با معجزه ي عشق

 

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 17:33  توسط دیبا  | 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

ماجرايي را كه مي خواهم برايتان باز گو كنم امروز صبح اتفاق افتاده،هرچند ممكن است خبرش تا آنجا هم رسيده باشد.امروز دانشگاه ما شاهد اتفاقي عجيب و باور نكردني بود و دانشجويان ادبيات تجربه اي وحشتناك را پشت سر گذاشتند. ممكن است بعد از خواندن اين مطلب بگوييد : بفرماييد اين هم از مصائب كلاس مختلط.

خوب حواشي را كنار مي گذارم و مي روم سر اصل مطلب:

چند دقيقه اي از ورود استاد به كلاس گذشته بود ودانشجويان هم كم و بيش وارد جريان درس شده بودند يكي از همكلاسيهايشان كه البته در دانشگاه از دانشجوهاي فعال و از همان هايي كه عين مگس به دور شيريني (اساتيد) مي چرخند ودر كل از سوگلي هاي دانشگاه محسوب مي شود ، وارد كلاس شده و بر خلاف هميشه كه سر جايش ميرفته پاي تابلومانده و رو به استاد كرده و با جسارت تمام از او مي خواهد كه كلاس را به او واگذار كند استاد هم متعجب از اين حركت او،از او مي خواهد كه دليل اين خواسته اش را بگويد ولي اين آقا كه با پاسخ منفي استادش مواجه مي شود،اسلحه اي را از جيب پليورش بيرون مي كشد و رو به بچه ها نشانه مي رودكه : هر كس جم بخورد شليك مي كنم و جيغ و داد همه به هوا مي رود و از اين حرفها....

طولي نمي كشد كه همه دانشكده هاي اطراف(خواجه نصير،دكتر حسابي ،پرستاري و...) باخبر، كلاسها منحل ومقابل دانشكده امام تجمع مي كنند. تمام دانشجويان از وجود فردي مسلح در كلاس 405 حرف مي زنند و ولوله اي برپامي شود كه ادبياتي ها ، ادبياتي ها... تمام كاركنان و دانشجويان را از سالن دانشكده خارج و بلافاصله پاي نيروي انتظامي به دانشگاه باز مي شود، آقاي مسلح رو به يكي از دخترهاي كلاس كرده و او را با زور اسلحه از بين بقيه جدا مي كند. بله او همان دختري است كه تمام اين فيلمها به خاطر اوست . يك سال پيش به اين آقا جواب منفي داده ولي ايشان هنوز هم دست بردار نيست كه نيست اسلحه را زير گلويش گذاشته و با فرياد مي گويد: تو بايد مال من باشي ، تو مال مني و از اين جور حرفها...يكي از خانمهاي متاهل با التماس و ناله و خواهش به بهانه ي اينكه بچه هايش در خانه انتظار او را مي كشند موفق به بيرون رفتن از كلاس مي شود همين خانم مي گويد به محض اينكه از كلاس خارج شدم و چند قدمي از كلاس دور شده بودم، صداي مهيب شليك گلوله همانا و فرياد و جيغ بچه هاي كلاس همانا بالاخره بعد از چند دقيقه اي ژانگولر بازي با مداخله نيروي انتظامي ايشان كف بسته راهي كلانتري شده وماجرا باخيروخوشي پايان گرفت هرچند آنچه از ميان رفت آب جويي بودكه از بچه هاي ادبيات ودر كل دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول رفت كه ديگر باز نخواهد گشت. حال قضاوت با شماست!

+ نوشته شده در  86/10/05ساعت 18:43  توسط دیبا  | 

برداشت 2

بال هايت را كجا گذاشتي ؟!

پرنده بر شانه هاي انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت:اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت:من فرق آدمها را خوب مي دانم، اما گاهي پرنده ها و انسانها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي ا ست . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.پرنده گفت:غير از تو پرنده هاي ديگري راهم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته.درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال كردتا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد كه روزي اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج مي زد. آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ وزمين و آسمان هر دو براي تو بود؟ اما تو آسمان را نديدي!

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!

حقيقتاً چرا ما آسمان را از يادمان برده ايم ؟؟ ما هم آسماني و ملكوتي بوديم روزي!؟؟ با بال هايمان چه كار كرديم؟؟!!

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 17:27  توسط دیبا  | 

برداشت آزاد!

مردي تخم عقابي پيدا كردوآن را در لانه ي مرغي گذاشت.عقاب بابقيه ي جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش او تمام آن كارهايي را انجام مي دادكه مرغها مي كردند؛براي پيدا كردن كرمها و حشرات زمين را مي كند وقدقد مي كرد و گاهي با دست وپازدن بسيار كمي در هوا پرواز مي كرد.

سالها گذشت و عقاب خيلي پير شده بود.

روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش برفراز آسمان ابري ديد.او باشكوه تمام با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش، برخلاف جهت شديد بادپرواز مي كرد.

عقاب پير، بهت زده نگاهش كردوپرسيد:«اين كيست؟»

همسايه اش پاسخ داد:«اين يك عقاب است سلطان پرندگان.اومتعاق به آسمان است و ما زميني هستيم.»

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد.زيرا فكر مي كرد كه يك مرغ است.

اگر متن بالا را خوانده ايد خواهش مي كنم چند لحظه ي كوتاه فقط چند لحظه در موردش تفكر كنيد چه برداشت آزادي از آن مي كنيد ويا باخواندنش چه تمثيلي در ذهنتان تداعي مي شود لطفاً نظرتان را بنويسيد تا دوستانتان هم بدانند كه تا چقدر با هم اتفاق نظر داريد؟

با سپاس

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 21:53  توسط دیبا  | 

شبهاي خط خطي

تواين شبهاي خط خطي ستــاره هاي پا پــتي

گم شدن و نيست توي راه فانوسك رفـاقــتي

دنيــا چه آ لـوده شــده به ســم بي صداقتي

پاهاي عشق و عاشقي تاول زده بگي نگي

انگارتموم زندگـــي گرفته بوي كهنگي

بايد با دنيا كاري كرد بيشتر از اينها نشه بد

به پاي عشق وعاشقي مرحم دلدادگــي زد

بايد دوباره تازه شد توي هواي رابطه

بايد دوباره خط كشيد به هرچي رسم غلطه

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت 23:25  توسط دیبا  | 

مراسم 16 آذر در دانشگاه ما:

 

البته از اينكه اين اخبار را با كمي تأخير به استحضار شما مي رسانم ، معذورم . حتماً همه ي شما مطلع هستيدكه همه ي ما در گير امتحانات ميان ترم شده ايم و طبيعتاً من هم مثل بقيه از اين قاعده مستثني نيستم .

اما روز دانشجو در دانشگاه ما از تفاوت عمده اي برخوردار بود و با هر سال فرق مي كرد. حدود سه يا چهار هفته ي قبل يعني درست در بهبه ي روز دانشجو وشوروشوق دانشجويان براي برپايي روز دانشجوتغييراتي در پست هاي رياست و معاونت دانشگاه ما صورت گرفت و اين تغييرات متعاقباً مستلزم يك سري برنامه ريزي ها وجايگزيني نيروها و اولويتها و از همه مهمتر وقت زياد است و همين تغييرات در رياست و معاونت باعث شد كه مارا از هرجهت از ساير دانشگاه ها عقب بيندازد واصلاً هيچ مراسمي براي اين روز بخصوص در كل دانشگاه صورت نگرفت و يك سال انتظار و برنامه ريزي دانشجويان را به باد فنا داد!ومراسم باشكوه روز دانشجو به يك گردهمايي اعتراض آميز دانشجويان گروه حقوق به سياستهاي بي پايه ي دانشگاه مختصر شد ولي به هر حال اين حركت دانشجويان حقوق به يك سري وعده،وعيدهاي جناب رئيس به اينكه در آتيه اي نه چندان دور و بعد از برنامه ريزي هاي پرباروهمچنين سروسامان دادن به موقعيت جديد خود، در جهت اجراي جشني در خورمان انجاميد!

و ما هم همچنان منتظريم كه نوشدارو بعد از مرگ سهراب برسد البته دور از جون همه!!

+ نوشته شده در  86/09/21ساعت 23:23  توسط دیبا  | 

16 آذرروز بزرگداشت....

 

حكايت غريبي است!

يك روز از روزهاي تقويم بنام تو نام گذاري شده باشد، حتي از يك نفر هم تبريكي نشنوي ! ولي حالا اين، آنقدر ها هم مهم نيست بدتراز آن، اين است كه به كلي از طرف همه فراموش شده باشي.

به تازگي 16 آذر هم نام عوض كرده وبنام روز جهاني كودك و تلوزيون نام گذاري شد ودر اينجا به همه ي بچه ها تبريك ميگم مثل اينكه جا و مقام كودك و تلوزيون از ما دانشجوها مهمتر شده! تازماني كه كودك بوديم هيچ وقت بچگي نكرديم ،چقدر عجله داشتيم تا بزرگ شويم تا شايد ما را هم داخل آدم حساب كنند ولي حالا كه بزرگ شده ايم يا حداقل اين طور به نظر مي رسد، قدر كودكان از ما بزرگتر شده خدا كند وقتي كه پير شديم نسل آينده يك روز دانشجوي باشكوه داشته باشد!

باز هم خدا را صد هزار مرتبه سپاس كه خودمان به فكر خودمان هستيم پس دوباره از ته دلم به همه ي دانشجويان اين روز را تبريك مي گويم.

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 20:12  توسط دیبا  | 

دانشجو چه می خواهد؟

دست بردارازاين در وطن خويش غريب،

قاصد تجربه هاي همه تلخ،

بادلم مي گويد: كه دروغي تودروغ !

كه فريبي تو فريب ، قاصدك.....

دانشجو مي خواهدكه در بهترين شرايطي كه ممكن است وجود داشته باشد ، رشد كند،رشد فكري و اخلاقي وعلمي توامان ، باهم، نه اينكه در محيط فرهنگي و مقدس دانشگاه ، يك دانشجو انواع بي حرمتي ، توهين و حقارت را تجربه كند .اين مسئله متا‌‌سفانه در همه جا وجود دارد . تحقير آنها و عدم اهميت به آرمانهايشان امري كاملاً عادي و كليشه ايست . به محض اينكه مي خواهد در دانشگاه سر بلند كند هزاران چشم پرسشگراو را مي بلعد . امنيت فرهنگي و اخلاقي در دانشگاهها رخت بر بسته يعني اصلا وجود ندارد ، دلهره ي فراغت از تحصيل از همان اوان كار، او را چنان مشوش مي كند كه كابوس هرروزو شبش مي شود. يك دانشجو بعد از فراغت از تحصيلش هيچ چيز جز اثبات كردن و عملي كردن افكار و معلوماتش كه حاصل سالها تحصيل وتلاش است ،نمي خواهد .آيا اين خواسته ي زيادي است كه بعد از دست كم 4 سال تحصيل وهزينه هاي كلاني كه به دانشگاه عرضه مي كند، باخيالي آسوده مشغول به كار شود؟؟؟

اين سوال را از رئيس يكي از مراكز عالي آموزشي پرسيديم كه شنيدن جواب ايشان خالي از لطف نيست، ايشان در پاسخ فرمودند : ما مسئول دغدغه ي شغلي كسي نيستيم. پس براستي شما مسئول چه هستيد؟! دانشجو بايد با تكيه بر اينان خود را بالا ببرد؟"تكيه بر باد"!

ما در راه رسيدن به مطرح شدن در عرصه هاي علمي دنيا هستيم اما باز هم كافي نيست روحيه ي دانشجووالاتر از آن است كه به اندك قانع شود.بياييد قدري هم باخودمان روراست باشيم ما خود هم كارشكني هايي داريم ، ساكتيم ، بي تحركيم وبراي هدفمان كه همان به اوج رسيدن است ، صادقانه بگويم بي تفاوتيم ، باتلنگري از هم مي پاشيم و خود را گم كرده ايم واجازه مي دهيم تا هر تصميمي را برايمان اتخاذ كنند واقعا چرا؟ آيا اين نتيجه ي كم كاري هاي خودمان نيست؟

16آذر بهانه ايست تا ما خودمان را پيدا كنيم، كمي بيشتر به جايگاهمان بينديشيم و دردهاي دلمان را قدري بلند تر فرياد كنيم ، بلكه به مخاطبش برسد، اعلام موجوديت كنيم و هويت گم شده ي خود را مطالبه كنيم، باهم، همبستگي كنيم، ما بايد قدر هم را بدانيم ونبايد خود را دست كم گيريم. دانشجومقدس ترين نامي است كه به ما داده اند بياييد نگذاريم كه فقط نامش را يدك بكشيم. 16 آذر با نام من وتو مزين شده پس ما بايد خود را اثبات كنيم.

اي دانشجوي عزيزصميمانه ترين تبريكاتم رانثارت مي كنم .

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 13:6  توسط دیبا  | 

خورشید را دیده ای؟؟!

خدايا!

همه جا را شب فراگرفته به گذشته ها كه مي روم اين طور نبود قبل ها بعد از هرشبي كه مي آمد فردايش خورشيد خودنمايي مي كردمردم به خورشيد احترام و علاقه ي زيادي قائل بودند روزهايي كه ابري ميشد،آدمها آنقدر دلتنگ مي شدند كه بغض نبودن خورشيد گلويشان را مي خراشيد آسمان هم با آدمها همدردي مي كرد ، بغضش راخالي مي كرد و گريه اش مي گرفت و حتي بعضي وقتها گريه امانش را مي بريد در عوض بعد از آن دوباره هوا صاف مي شد ، خيلي صاف مي شد بعد از باران دوباره خورشيد مي آمد مي درخشيد اميد مي آورد ، شوق پروراندن و دانستن وجود همه را در بر مي گرفت .

اما حالا هميشه شب است. نمي دانم چرا مثل گذشته ها خورشيد نداريم ؟ مي گويند كه صبح شده ، ولي باز هم تاريك و سياه است . مردم هم هر كدام بي تفاوت از كنار اين همه تغيير مي گذرند مشغول به كارهاي روزمره ي خود هستند نه كمي بدتر، غرق در روزمرگي شده اند. تازه با اينكه اين همه روزها را شب گرفته آنها عينك آفتابي هم دارند ، يعني تا اين حد از خورشيد سير شده اند؟!نمي دانم شايد بايد داشته باشند تا بيشتر نبينند، ولي چرا نمي خواهند ببينند كه در اطرافشان چه مي گذرد؟ چرا ...؟!

خدايا ! دليل نيامدن آفتاب به ديارمان چيست؟آيا آلودگي هايي نيست كه آينه ي دل خود ما را هم زنگار كرده؟ نمي دانم هنوز كسي هم چهره ي خود را در فلب ديگري مي بيند؟ از قديمي ها شنيده بودم كه در زمان بچگي شان از اين قبيل اتفاقات زياد مي افتاد!ولي حالا آدمها بيشتر حرفهايشان را در دل مي زنند تا اينكه قلبشان جاي كسي باشد ، شايد هم حرفي براي گفتن ندارند، يا دليلش همان نبودن آفتاب باشد تا نوري به دلشان بتاباند ودلهاي يخ زده شان را گرم كند.

اينجا اين قدر سياه است كه يك جرقي ميتواند كار خورشيد را بكند، اما دريغ...

ولي من دوست دارم كه بالاخره روزي خورشيد را ببينم. نشاني از آن ندارم اما اگر تو پيدايش كردي به او بگو كا اينجا همه مرده اند، زمين و زمان خشكيده اند بيا تا اين دلها و زبانهاي يخ زده آب شوند و قلبهايشان سيراب و شكوفا شوند، عدالت و عدالت خواهي را معنا بده ، به ما هويتي تازه بپوشان و دلمردگي ها را بميران!

خدايا ! خورشيدت را بريمان مي آوري؟؟

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 18:43  توسط دیبا  | 

تفاوت را احساس كنيد!!

امروز كه رفته بودم دانشگاه ازيكي ازهمكلاسي هايم مطلب جالبي را شنيدم كه حيفم آمدآن رادروبلاگ ننويسم،شماهم بخوانيدچون براي خودم خيلي جالب بوداوچنين نقل كردكه:

چهارشنبه ي گذشته با آقاي استاد(؟) كه به تازگي سمت معاونت دانشكده ي علوم انساني به ايشان واگذارشده وهمين جا برخودم لازم دانستم كه تبريكم رانثارشان كنم درس آشنايي با علوم اسلامي (فقه) داشتيم البته هرچند كه ما ادبيات فارسي مي خوانيم ولي نمي دانم كه چه كسي احساس نياز كرده ودربين دروس اختصاصي وعموميمان 20واحدعربي ودركل مشتقات آن راگنجانده. به هرحال ساعات پاياني روز كلاس مختلط، همه بي حال و كسل وكلاس آنقدر ساكت وسردوبي روح كه هركسي از روبروي كلاس رد مي شد فكر مي كرد كه بچه ها مشتاقانه به درس گوش مي دهند!بالاخره استاد هم از ادامه ي مطلب امتناع كردوچند دقيقه ي پاياني كلاس رابه آموزش بلوتوس و بلوتوس بازي با دانشجويانش پرداخت ، كار به جايي كشيده شد كه همه باهم مشغول مي شوند،استاد با بچه ها ،بچه ها با هم و...تا آنجا كه استاد گفت:بچه ها هرچي دوست دارين و هرچي كه دارين بفرستيد من قول ميدم بد بدهارو پاك كنم.يكي ازدانشجويان خواهرآهنگي ازاحسان خواجه اميري را براي استاد فرستاد حالا خداكند اين همان آهنگي نباشد كه موجب عاشقي ورسوايي حاج آقا فتوحي شد...!!؟

به هرحال كلي ازشنيدن اين مطلب آن هم ازاستادي كه سمت معاونت دانشكده ي ادبيات و علوم انساني وهمچنين مدرس علوم اسلامي وفقه است ،متعجب شدم!

خدا را چه ديدي،شايدمقدمه اي باشد تابعدها هم يك نفري احساس نياز كند و اين كار را به طور رسمي و به عنوان واحد عمومي در دانشگاه هاي كل كشورثبت كند.حالا چند واحد به آن اختصاص مي دهد به ميزان نيازشان بستگي دارد...؟؟

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 20:18  توسط دیبا  | 

تا همین چهل روز پیش.....

چهل روز از پروازتان گذشت ولی استاد امین پور ما هنوز مانده ایم با یادتان ...که ناگهان چقدر زود دیرشد...

نيمه شب بود و تو درخاطر من چون هرشب
ره خواب برچشم ترم مى بستى

درخيال من و انديشه من بودى تو
نه همين شب همه شبها هستى
خاطرت آرام به انديشه من مى آيد
همره خاطر تو بغض و غرن مى آيد
همه شب حال من اين است
نه اين شب تنها
همه بى تابى و شب بيدارى
گونه تر كردنها
تو كدامين شب از اين حال دلم باخبرى؟
تو چه دانى كه چه سان مى گذرد؟
لحظه ها، ثانيه ها، بى تو سركردن ها
كاش مى دانستى...
كاش مى دانستى شوق ديدار تو در سر دارم

كاش مى دانستم...
كاش مى دانستم كه اگر بازبگويم با تو

از تو چه پاسخ دارم
كاش مى دانستى...
كاش مى دانستى كه به اندازه اين فاصله ها

من از اين فاصله ها بيزارم
كاش مى دانستم...
كاش مى دانستم كه چه در سردارى

چيست برهان دمى لطف و دمى آزارم
كاش مى دانستى
كاش مى دانستم
چه بگويم باتو؟
چه بگويم از تو؟
به كه گويم جزتو؟
چه بگويم باتو؟
تو كه هر قصه من مى دانى
چه بگويم با تو؟
تو كه احوال پريشان مرا مى دانى
چه بگويم از تو؟
نشود گفت همه جور تو در يك دفتر
چه بگويم از تو؟
كه چه كرد شمع به پروانه؟!!
نه... از آن هم بدتر

به كه گويم جزتو؟
همه لب تركرده زپيمانه شب
مست خوابند همه
اين همه مست كجا هوش شنيدن دارد
به كه گويم جزتو؟
من دراين خلوت تاريك دراين بند اطاق
اين همه ديوار كجا گوش شنيدن دارد
نشد اين تا زسر لطف شبى
سوى من آيى و
بر من نظر تازه كنى
نشد آن تا زسر بخت شبى
همچو گم كرده رهى
از سر كويم گذرى
چو نه اى لطف تو دارى، نه من آن اقبال
شوق ديدار تو را...
چه اميد عبثى، آرزويى چه محال...!!

 

+ نوشته شده در  86/09/09ساعت 19:44  توسط دیبا  |